رضا قليخان هدايت

1065

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا نوّر الله روحه چمنى كه تا قيامت گل او به بار بادا * صنمى كه بر جمالش دوجهان نثار بادا ز نگاه مير خوبان به شكار مىخرامد * كه به تير غمزهء او دل ما شكار بادا به دو چشم من ز چشمش چه پيامهاست هردم * كه دو چشم از پيامش خوش و پرخمار بادا در زاهدى شكستم به دعا نمود نفرين * كه برو كه روزگارت همه بىقرار بادا نه قرار ماند و نى دل به دعاى او ز يارى * كه به خون ماست تشنه كه خداش يار بادا تن ما به ماه ماند كه ز عشق مىگدازد * دل ما به چنگ زهره كه گسسته تار بادا به گداز ماه منگر بگسستگى زهره * به حلاوت غمش بين كه يكى هزار بادا تن تيره همچو زاغى و جهان تن زمستان * كه به رغم اين دو ناخوش ابدا بهار بادا كه قوام اين دو ناخوش به چهار عنصر آمد * كه قوام بندگانش بجز اين چهار بادا و له فى ورود المحبوب المطلوب رسيد آن شه رسيد آن شه بياراييد ايوان را * فروبريد ساعدها براى ماه كنعان را چو آمد جان جان جان نشايد برد نام جان * به پيشش جان چه كار آيد مگر از بهر قربان را